غنچه کوچولو
خیلی وقت بود که باغچه ی کوچک گلبانو، گل نداده بود. گلبانو اما امیدش را از دست نداده بود.
بیشتر بخوانیددختر زمستان
خیلی وقت بود که باغچه ی کوچک گلبانو، گل نداده بود. گلبانو اما امیدش را از دست نداده بود.
بیشتر بخوانیدصبح که میشد،گلهای باغچه ی گلبانو دوبرابر میشد. چون گلبانو با اون دامن پر گلش میرفت به گلهای باغچه سر
بیشتر بخوانیددامن چیندار گل سرخی، دور تا دور گلبانو را گرفته بود و کاسه ی توت راتعارفش میکرد. همه میدانستند گلبانو
بیشتر بخوانیدبعد از دو ساعت فکر و تلاش، بالاخره اوژنی توانست صبحانه ای کاملا ساده ولی بسیار متفاوت با آنچه که
بیشتر بخوانید« من با خودم قرار گذاشته ام که از این مسیر لذت ببرم. این تجربه ی شخصی من است که
بیشتر بخوانیدعصرهایم با یک فنجان شیرقهوه و شیرینی میگذرد و کتاب و قلم و یادداشت… عصرهایی شیرین که هر روز تکرار
بیشتر بخوانیدنمیدانم چرا هر روز صبح این برگ های زرد و قهوه ای را جمع میکنند و شاخه های خشک را
بیشتر بخوانیدبعد از چند روز خانه نشینی، احساس کردم افسردگی دارد در وجودم جا خوش میکند. هر طور بود خودم را
بیشتر بخوانیدفقط دختر زمستان میتواند زیبایی ِ زمستان را درک کند. آنهایی که نسبتی با زمستان ندارند، آن را فصلی سرد
بیشتر بخوانید