چطور وبلاگ نویس شدم؟

بسم الله النور
ElhamFB Blogging WWW.ElhamBanoo.Com-
ماجرای ۱۲ سال وبلاگ نویسی

از خیلی قبل، قصد داشتم به مناسبت دوازدهمین سالگرد تولد وبلاگ ققنوس‌م، داستان وبلاگ نویسی ام را بنویسم. اما چند روز زودتر از تولدش، به این جریان بازی وبلاگی توسط محدثه دعوت شدم و حالا زودتر از آن تاریخ داستانش را مینویسم و شاید بعدا خلاصه ی آن را در وبلاگ ققنوس‌ قرار بدهم.

کلاس اول دبیرستان بودم؛ زمستانِ سالِ ۱۳۸۱. یک روز یکی از همکلاسیهایم که با هم خیلی صمیمی بودیم، گفت وبلاگ دارد. آدرس وبلاگش را برایم نوشت و گفت امشب حتما برای مطلبی که نوشته، کامنت بگذارم. به خانه که رسیدم، کامپیوتر را روشن کردم و وارد وبلاگش شدم و یک کامنت گذاشتم. مدتی گذشت و با وبلاگهای دیگری آشنا شدم و دنبال میکردم. خوشم آمد و برای خودم هم یک وبلاگ در پرشین بلاگ ساختم. آن وقت ها خیلی درگیر شعرنو بودم. بیشترِ دیوان هشت کتاب سهراب سپهری را میتوانستم از بر بخوانم. توی کارهای فرهنگی و هنریِ مدرسه هم حرف اول را میزدم. اکثر مسابقات و از جمله داستان نویسی و نمایش و نشریه دیواری برنده می‌شدم. هر سال رییس شورای دانش آموزی انتخاب میشدم و مسئولیت بخش فرهنگی مدرسه را به عهده داشتم و چند مجله برای مدرسه مان نوشتم و تنظیم کردم. با نوشتن خیلی خوب آشنا بودم. وبلاگ نویسی هم به نظرم آمد کاری شبیه همان فعالیتهای فرهنگی-هنری است که برای دل خودم تنهایی میتوانم انجام دهم. اولین پست وبلاگی را یکی از شعر های سهراب تایپ کردم. ۲۷ اسفند ۸۱ بود. متن را که پست کردم، چیزی در وبلاگم نیافتم. به دوستم زنگ زدم و کمک خواستم و او درباره بازسای وبلاگ برایم گفت. آن روزها مطلب را که منتشر میکردی، باید روی گزینه بازسازی‌وبلاگ هم کلیک میکردی تا متن تایپ شده، در وبلاگ به نمایش گذاشته شود.

تا سالِ اول بیشتر شعرها و ترانه هایی که دوست داشتم، در آنجا مینوشتم. شده بود دفترچه شعرها و ترانه های دوست داشتنی ام. آن وقتها بیشتر به وبلاگهای همکلاسی ها و هم مدرسه ای هایم سر میزدم. همه هم را میشناختیم. سال ۸۳ شروع کردم به نوشتن یادداشت های روزانه. حتی گاهی اوقات وقتی از یکی از دوستانم دلخور بودم، غیر مستقیم در وبلاگم برایش مینوشتم. روزهای جالب و بانمکی بود. هر روز وبلاگمان را آپدیت میکردیم و منتظر کامنت یکدیگر بودیم. هنوز هم غصه ی نوشته های سال ۸۳ را میخورم که یک روز نشستم و همه ی آنها را پاک کردم. همین چند سال پیش. کم کم دلنوشته های کوتاه مینوشتم و اتفاق هایی که در مدرسه برایم رخ میداد.

سال سوم و پیش دانشگاهی، تمایلم به سمت مطالب مذهبی بیشتر و بیشتر شد. معمولا در این سن برای هر نوجوانی سوالات فلسفی خاصی بوجود می‌آید. سوالاتی ازاین قبیل که من چرا باید در همچه تاریخ و زمانی روی کره زمینی باشم؟ من چگونه موجود شدم و چطور از دنیا می روم و سرنوشتم چه خواهد بود و از این مدل فکرها. برای همین در اینترنت بیشتر به دنبال مطالب مذهبی-فلسفی بودم. در جستجوهایم با وبلاگهای مذهبی بسیاری آشنا شدم که احساس هم عقیده بودن با آنها داشتم. چیزی که در دنیای واقعی و در بین دوستانم وجود نداشت. چند تا وبلاگ در سایتهای مختلف ساختم و یافته های جدیدم درباره همین موضوعاتی که فکرم را مشغول کرده بود را در آن قرار میدادم ؛ که هرکدام را به دلایلی رها کردم.

دلم خواست که به صورت ناشناس بنویسم و باقی بمانم. همه دوستان و آشنایانم از وبلاگ ققنوس اطلاع داشتند. دلم میخواست یک جایی برای خودم بنویسم که هیچ کس من را نشناسد. درست شبیه دفترهای خاطراتم. سال ۸۶ یک وبلاگ در پارسی بلاگ ساختم؛ من و افکارم. ۶/۶/۸۶ اولین پست وبلاگ من و افکارم بود. آن روزها البته من و روزهایم بود، بعدها شد من و افکارم. چه متن با نمکی هم نوشتم. الان که خواستم لینک اولین پست را پیدا کنم، متن را خواندم و خنده ام گرفت. خب در این وبلاگ خیلی راحت بودم و کسی من را نمیشناخت و هرآنچه که فکر میکردم چه از لحاظ مذهبی و چه از لحاظ اعتقادی، در آن مینوشتم. جریانات سال ۸۸، حتی بی تفاوت ترین افراد نسبت به مسائل روز و جهان سیاست، مجبور کرد تا موضع گیری کنند. در همین وبلاگ برخی از نوشته هایم یک جورایی رنگ و بوی سیاسی به خودش گرفت که بعدها برای نشان دادن جریان فکری ام به دوستان مخالفم در دنیای واقعی، در وبلاگ ققنوس هم مطالبی نوشتم که خیلی از آنها را پاک کردم. چون دلم میخواست آن فضای آرام موجود در ققنوس، باقی بماند.

بعدها یک وبلاگ مخفی هم ساختم و چیزهایی در آن مینوشتم. کامنتهایی که در این وبلاگ مخفی ام می آمد هم جالب بود. همه نوشته هایم رمزدار بود اما مثلا کامنت میگذاشتند که سلام همه مطالبت رو خوندم. نوشته هات خیلی نازن. وبلاگ خوبی داری به وبلاگ منم سر بزن. اعتراف میکنم آن اوایل شروع وبلاگ نویسی ام، چند باری برای چند تا از وبلاگ ها این کامنت را گذاشتم که : وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ منم سر بزن. :)) این را هم از یکی از دوستانم یاد گرفته بودم. ولی فقط همان چند بار بود. همیشه دلم میخواست در خلوت خودم باشم و سبک و سیاق خودم را در وبلاگ نویسی داشته باشم، نه اینکه از کسی تقلید کنم یا خودم را مجبور به نوشتن درباره موضوعی کنم که بخواهم سری در سرها دربیاورم. از مطالب آموزش و انتقادی که درباره نحوه وبلاگ نویسی نوشته میشد هم خوشم نمی آمد؛ که مثلا یک وبلاگ نویس باید اینطور باشد و باید اینگونه بنویسد و فلان کند و بهمان. همیشه دوست داشتم همان که هستم باشم، برای همین وبلاگ من و افکارم ساختم.

در بین دوستان پارسی بلاگی یک وبلاگ گروهی راه افتاد که مدتی من هم یکی از نویسنده هایش بودم. اسم وبلاگ «فقط ۶۰ ثانیه» بود و تنها تجربه من در وبلاگ گروهی بوده است.

وبلاگ من و افکارم ، از نظر خودم خیلی رسمی شده بود و هر جور مطلبی را نمیتوانستم در آن منتشر کنم. دلم میخواست قدری دخترانه تر بنویسم. دوم اسفند سال ۸۹ وبلاگ دختر زمستان در وردپرس متولد شد با این عنوان « نوشته های صرفا دخترانه ی الهام بانو». جایی راحت و دخترانه و صورتی بود. از اتفاقات روزانه ام مینوشتم و همان چند دوست مجازی که داشتم به آنجا سر میزدند. البته گاهی هم اصرار میکردم برای سرزدنشان :))

در آن زمان ققنوس، من و افکارم، دختر زمستان و دو وبلاگ مخفی ام همزمان به روز می شدند. این باعث شده بود خودم هم کمی گیج شوم. به پیشنهاد دوستانم، تصمیم گرفتم یک خانه مجازی بسازم و همه وبلاگها را در یک جا جمع کنم. ۲۹ بهمن سال ۹۲ الهام بانو دات کام آماده شد و همه ی نوشته هایم در بخش های جداگانه روی این وبلاگ قرار دادم. از وقتی که صاحب دوربین عکاسی شده ام، بیشتر مشتاق به روز کردن وبلاگم هستم و گاهی برای نوشته هایم عکس میگیرم و گاهی برای عکسهایم مطلب مینویسم.

چندماهی میشود که بخش نظرات این وبلاگ را حذف کرده ام. راستش خوشم نمی آید کسی ناشناس بدون قرار دادن آدرسی از خودش و به صورت یک طرفه شروع کند به انتقاد و حرفهای منفی. شاید بشود گفت من انتقادپذیر نیستم. خب هیچ کس کامل نیست و هر کسی یک مشکلاتی در خودش دارد. من نوشته هایم را از سر علاقه و عشق مینویسم. مخصوصا آنهایی که درباره دوست داشتنی هایم مینویسم. اینکه کسی بیایید و یک کامنت شوخی-طعنه واری بگذارد و یا انتقاد تندی کند و دلم را برنجاند، جالب نیست برایم. از طرفی اینکه بخواهم به تک تک کامنت ها و نقدها پاسخگو باشم که کسی ناراحت نشود که مورد بی محلی قرار گرفته، کمی برایم دشوار و وقت گیر است.

هر چند گاهی نظرات پر از محبت بعضی از خواننده های وبلاگم در وبلاگهای قدیمی میبینم و از اینکه اینجا جای نظر گذاشتن ندارد، گله کرده اند، شرمنده شان میشوم. بین خودمان بماند؛ چند وقتی است که به این فکر میکنم که یک ایمیل یا یک پل ارتباطی در همین سایت قرار دهم. با خودم فکر میکنم محبت و شوق و اشتیاقِ بعضی از خواننده هایم نسبت به نوشته هایم و گاهی خودم، ارزش این را دارد که بعضی از انتقادها و کنایه ها را تحمل کنم. شاید به زودی این بخش را اضافه کنم.

از محدثه عزیزم برای این دعوت بانمک، تشکر میکنم و از همه خواننده ها و همراهان همیشگی نوشته هایم برای محبت و اعتمادشان سپاسگزارم.

خب رسم بر این است که در این بازیها، هرکس شرکت میکند؛ چند نفر دیگری را هم به این بازی دعوت کند. از آنجایی که من وبلاگ خوان خوبی نیستم و پای ثابت وبلاگ خاصی نیستم، نمیدانم چه کسانی را دعوت کنم. فقط می ماند محدثه و همزاد. محدثه که خودش من را دعوت کرده و همزاد هم که دعوت شده. اصلا از هرصاحب وبلاگی که این مطلب را خوانده، دعوت میکنم در این بازی شرکت کند :)

مطالب مرتبط:

می نویسم

دوسالگی

امانتداری

عکاسی برای دلم