آخرین شاخه گل رز

بسم الله النور
Elham FB WWW.ElhamBanoo.Com, Engagment card
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند, «و ان یکاد» بخوانید و در فراز کنید

.
.
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده است. هر چند در این یک ماه و نیم دوری از وبلاگم، اتفاقات خوب و بد زیادی رخ داد، اما این بی توجهی به این همراه دوست داشتنی ام نابخشودنی است. مخصوصا وقتی که از گوشه و کنار میشنوم که دوستانم مدت ها منتظر به روز شدن این خانه بوده اند و هر بار با همان پست های قدیمی مواجه شده اند، شرمنده میشوم.

راستش را بخواهید – البته شاید خیلیهایتان هم در جریان باشید- تقریبا دو هفته پیش یک جشن عقد و حنا برای اقوام و فامیل و دوستانمان گرفتیم که نتوانسته بودند برای جشن عقدمان به ایران بیایند و به احتمال زیاد برای عروسی هم نخواهند توانست. مخصوصا خواهر بزرگترم که بخاطر مشغله کاری و زندگی در آن سر دنیا، سالی یک بار به دیدنمان می آید و همه برنامه ریزیها را برای وقتی ریختیم که جمعمان جمع بود.

Elham FB WWW.ElhamBanoo.Com Engagment cake

دو هفته قبل از مراسم، مشغول تدارکات مراسم بودیم و شاید هفته ای ۴-۵ بار مسیر ابوظبی- دبی را طی میکردیم. روزهای داغ و سوزان و با زبان روزه. مشکل اینجا بود که ما در یک شهر دیگر زندگی میکنیم و جشن قرار بود در شهر دیگری باشد. چراکه بیشتر اقوام و دوستانمان در دبی زندگی میکنند. هر چند مسیر یک ساعت و نیمه ابوظبی-دبی طولانی نبود، اما استرس شکسته نشدن روزه مان و رعایت ۸ فرسخی و زبان روزه و دل خالی توی جاده کمی اوضاع را سخت کرده بود. برای همین توصیه میکنم که اگر قرار است جشنی برگزار شود، بهتر است حداقل یک هفته بعد از عید فطر باشد. هر چند ما مجبور بودیم بخاطر جشن های عروسی زنجیره واری که در فامیل در روزهای ماه شوال برگزار میکردند و تاریخش را از خیلی وقت قبل انتخاب کرده بودند و همچنین سفر مادرم به لبنان برای معاینه بعد از عملش، همان روزهای نزدیک به عید را انتخاب کنیم.

از آنجاییکه که دوست دارم همه چیز طبق سلیقه و خلاقیت خودم باشد و کمی متفاوت تر عمل کنم، طرح ها و ایده های مخصوص به خودم به ذهنم هجوم می آوردند و آن را با خواهرانم در میان میگذاشتم تا با کمک هم اجرایش کنیم. به نظرم می آمد مثل جشن هایی باشد که توی مدرسه برگزار میکردیم و همه کاره اش خودم بودم و به بهترین وجه ممکن پیش میرفت. برنامه ریز، تنظیم موسیقی، انتخاب متن مجری، دکلمه، رهبر گروه سرود، کارگردانی نمایش و اجرای نقش اول و حتی نمایش نامه نویس و از همه مهمتر مجری جشن هم خودم بودم. با همان تصور دوران مدرسه ام، برای همه چیز برنامه ریختم ولی از انجاییکه خودم نمیتوانستم نظارت مستقیم داشته باشم، همه چیز را به دیگران توصیه و تاکید میکردم تا عملی شود.

به نظرم دشوارترین قسمت یک جشن این چنینی آنجاست که عروس خودش ایده و فکر و برنامه مخصوص داشته باشد و مسلما خودش نمیتواند در مراسم حضور فعال داشته باشد، چون عروس است ! مخصوصا وقتی که ۷ تا خواهرزاده و برادرزاده عجول قرار باشد ساقدوش عروس باشند و جلوی عروس گل بریزند اما خیلی زودتر از عروس وارد شوند و اوج فاجعه آنجایی باشد که عروس در آسانسور هتل گیر کند و داماد نگران و منتظر مدتها ایستاده باشد؛ بدتر از آن، مادری دل نگران و پریشان و گریان که فکر میکرد دختر تازه عروسش را دزدیده اند…!

Elham FB WWW.ElhamBanoo.Com, Engagment dress

همان شب وقتی مراسم تمام شد، از اینکه همه چیز طبق انتظار و برنامه ام پیش نرفت، خیلی ناراحت بودم. دوست داشتم جشنی متفاوت باشد اما خیلی شبیه یک جشن معمولی شد. هر چند که باز هم گوشه هایی از ایده هایم خودنمایی میکرد و کمی لبخند رضایت به لبم می آورد. چند روزی که گذشت، مخصوصا با دیدن عکسها و یادآوری قسمت های خوب مراسم، لبخند بزرگتری به لبم نشست و از این به بعد قصد دارم به اتفاقات خوبِ مراسمم فکر کنم و حتی به گیر کردن در آسانسور و بی نظمی ها بخندم و به این فکر کنم که چند سال بعد وقتی بچه هایم آلبوم این مراسم را میبینند، برایشان همه این خاطرات را تعریف کنم و باهم بخندیم و از شنیدن صدای دلنشین خنده هایشان لذت ببرم.

سفره عقد کوچکی که به سلیقه خودم و خواهرم در مراسم چیدیم، به نظرم بسیار خواستنی و دوست داشتنی آمد؛ آنقدر خوب بود که به خواهرم گفتم کاش میشد یک مزون سفره عقد راه بیاندازیم. به نظرم عروس خانمها اگر طبق سلیقه خودشان سفره عقدشان را بچینند، به یاد ماندنی تر خواهد شد. (هرچند که سفره عقدی که برای مراسم مشهد، خانواده آقای داماد سفارش داده بودند هم بسیار زیبا و دوست داشتنی بود.) امروز، وسایل و ظروفی که برای سفره عقد تهیه کرده بودیم را بسته بندی میکردم، با دیدنِ هر کدام از آنها آن شب دوست داشتنی به یادم آمد و البته قسمتهای دوست نداشتنی و اعصاب خوردکنش را سعی کردم زود از ذهنم محو کنم و به آن فکر نکنم.

Elham FB sofre aghd WWW.ElhamBanoo.Com-

به آخرین روزهای دورهمی نزدیک شده ایم. کم کم مهمانهای عزیزمان دارند ترکمان میکنند و دور و برمان خلوت و خلوت تر میشود. چند روز پیش آقای داماد رفت. دیروز خواهربزرگه رفت. چند روز دیگر آن یکی خواهرم و چند روز بعد تر برادرم به یک مسافرت کاری خواهد رفت. چند روزی طول میکشد تا به سکوت و خلوت بودن خانه عادت کنم و به روزهای قبل از شلوغی برگردم و برنامه های گذشته را از سر بگیرم. چند روز اول سخت خواهد گذشت ولی من راهش را بلدم … . (راستی خوش بحالِ آنها که همه شان در یک شهر هستند و هر وقتی از ۳۶۵ روز از سال را اراده کنند، میتوانند دور هم جمع شوند و از نعمت خانواده لذت ببرند.)

دو روز پیش که مهمان عزیزمان را رساندیم فرودگاه، خواستم که تا آخرین لحظه همراهیشان کنم. بقیه برگشتند و من تا لحظه ی پرواز در فرودگاه ماندم. بعد از آن را دختری تصور کنید که سر به زیر و آرام و دلتنگ به سمت مترو قدم برداشت . یک جای خالی توی قطار پیدا کرد و نشست و به این فکر کرد که این ۳۰ روز بیشتر شبها با یک شاخه گل رز برمیگشت خانه و هنوز کاملا خشک نشده بود که یک شاخه ی دیگر دریافت میکرد. اما از این به بعد باید به جعبه ی گلهای خشک شده ی این چند روز نگاه کند. راستی آخرین شاخه گل رز که شب قبلش هدیه گرفته بود هنوز زنده و باطراوت است. روی کتابخانه ی اتاق دوست داشتنی اش جا خوش کرده و حالا حالاها قصد خشک شدن ندارد.