یک سال گذشت…

بسم الله النور

www.elhambanoo.com

برای یکسالگی نامزدی‌مان «وان یکاد» میخوانم اسپند روی آتش میریزم.

.

.

namzadi elhambanoo.com

یک سال پیش همچه روزی آقای داماد و خانواده شان تشریف آوردند منزلمان و با این نشان بنفشِ دوست داشتنی، ما را نامزد هم کردند. یکسالگی نامزدی‌مان در کنار هم نیستیم و تلفنی، ایمیلی به هم تبریک میگوییم و عکسهای و اتفاق های آن روز را با هم مرور میکنیم.

همه اش ۴-۵ ساعت بود اما آنقدر ماجرا رخ داد که میشود چندین ساعت نشست و تعریف کرد. مثلا از نصیحت ها و توصیه های بزرگترها به ما دو نفر بگویم که آنقدر طولانی بود و من نگرانِ آب شدن خامه های روی کاپ کیکهای دستپختِ خودم بودم که مبادا مزه‌اش تغییر کند و مادرِ همسرِ آینده ام از دستپخت عروسش خوشش نیاید؛ یا از وقتی بگویم که با دیدن آن نگین بنفش روی انگشتر چقدر خوشحال شدم، چون رنگ مورد علاقه ام بنفش است. و یا وقتی که خاله ی آقای داماد به درخواستِ مادرِ آقای داماد این نشان بنفش را در انگشتم انداختند و در پی آن نفس راحتی که آقای داماد کشید و من به این فکر میکردم لابد آقای داماد سایز انگشت خودش را به طلافروش داده است. یا اصلا یک روز کامل را میتوانم اختصاص بدهم به خواهرزاده‌ی کنجکاو و شیرین زبانم که یک دقیقه هم اجازه نداد خاله اش با آقای داماد تنهایی صحبت کند. حتی وعده هایی مبنی بر عروسک صورتی و شکلات خوشمزه هم نتوانست وفاداری به خاله‌اش را مخدوش کند.

 

همه ی این لحظات در ذهن هر دویمان ثبت شده و با یادآوری اش میتواند لبخند به لب هر دویمان بیاورد.

راستی…

درست همچه روزی که من به یک سال پیشِ خودم فکر میکنم، یک اتفاق شیرین دیگری می افتد.

می‌نشیند روبرویم و می‌گوید : « الهام». دوستم را میگویم. نگاهش می‌کنم و می‌گویم:«جانم؟» به پشت سرم نگاه میکند، جوری که سیاهی چشمهایش با سیاهی چشمهای من تلاقی پیدا نکنند و مِن‌مِن کنان میگوید:« اون پسره بود که میگفتم هی میان خواستگاری و هی من میگم نه…» میگویم:« آره یادمه. خب خب» و منتظر می‌مانم که بقیه‌اش را بگوید. به پایین نگاه می‌کند و می‌گوید:« چیزه…»  دستِ خودم نیست؛ دهانم تا بناگوش باز می‌شود و موذیانه می‌پرسم:« چی؟» سرخ می‌شود و اینور و آنور نگاهی میکند و می‌گوید:« پسرِ خوبیه». جیغ می‌کشم و می‌گویم:« خـــــــــــــــــــــــــــب، بقیه اش» و با شوق و ذوق بقیه اش را گوش می‌دهم. در آخر می‌گوید:« به هیچکس نگفتم، جز تو» و من یک کوه قند در دلم آب میشود و با خودم فکر میکنم که خوشحالی یعنی اینکه اولین و تنها کسی باشم که دوستم انتخاب میکند تا درباره احساسش با من حرف بزند. اگر بدانید دیدن این شرم و حیا هنگام حرف زدن از آن خواستگار، چقــــدر برایم دوست داشتنی است.