مهاجرا الی الله

بسم الله النور

تلویزیون تشییع پیکر حاجیان شهید را نشان میدهد. نگاهش دوخته به تلویزیون و چیزی نمیگوید. لحظاتی بعد مصاحبه با حاجیان از حج برگشته نشان میدهد. حاجیها از بی آبی و بی احترامی ها میگویند؛ از له شدن زیر پاها. 

.

.

تلویزیون تشییع پیکر حاجیان شهید را نشان میدهد. نگاهش دوخته به تلویزیون و چیزی نمیگوید. لحظاتی بعد مصاحبه با حاجیان از حج برگشته نشان میدهد. حاجیها از بی آبی و بی احترامی ها میگویند؛ از له شدن زیر پاها.

دستش را مشت میکند و لبهایش را محکم به هم میفشرد. ردّ گلویش در زیر پوست حاکی از فرو بردن بعض و آه است. نگران می‌شوم و میگویم:« بغضتو بشکن،گریه کن. چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟» با صدایی خفه می‌گوید:« با گریه‌ی من چیزی حل نمیشه.» می‌گویم:« الان به جز گریه چه کاری ازت برمیاد؟ توی همین لحظه که انقدر پر از بغض هستی، چه کار دیگه ای میتونی بکنی تا آروم شی؟» اشک در چشمهایش جمع شده است، اما قبل از فرو ریختنش، چشمهایش را میبندد و فشار می‌آورد تا اشکهایش جاری نشود.  دست مشت شده اش روی فرش فشار میدهد و میگوید:« منتظر محرم هستم. کاش روزها زودتر بگذره و برسیم به محرم. دیگه دلم طاقت نداره. این بغض ها رو نگه داشتم تا برای امام حسین (ع) بشکونم و برای مظلومیتشون اشک بریزم.» با خودم فکر میکنم، چه محرمی بشود امسال.