یک عکس و چند کاربرد

بسم الله النور

ساعت حدود ۵:۳۰ صبح، منتظر بودم که دمای فر به ۲۰۰ درجه برسد. صدای موبایلم آمد و پیام را چک کردم. از یکی از گروه هایی بود که نمیدانم چه کسی چه وقتی و برای چه منظوری من را عضو آن گروه کرده. توی این مدل گروه ها معمولا ساکت می مانم و بعد از مدتی گروه را ترک میکنم. اما سرصبحی شیطنتم گل کرد و البته به پیامی که یکی از خانمها فرستاده بود نظرم جلب شد. عکس از یک فر کابینتی فرستاده بود که ظاهرا فرِ آشپزخانه اش بود و توضیحی زیرِ آن نوشته بود : « امروزه همه چی دنگ و فنگ ظاهری و کم نیوردن شده. خدایی که دیگه هیچ زنی حوصله نداره غذای فِری درست کنه. سه ساله این فر رو خریدم و ازش استفاده نکردم. همین که چندتا چیز توی قابلمه سر هم میکنیم، ممنوندارمون هم باید باشند.»

من هم از ظرفی که آماده کرده بودم توی فر بگذارم، عکس گرفتم و با این توضیح: « حداقل ۳ روز از هفته رو از فِر استفاده میکنم. اینم آماده س که بره توی فر.» فرستادم توی گروه. بعد از دو دقیقه همان خانم جواب داد: « والا این چیزی که من توی عکس میبینم جز ضرر و زیان چیز دیگه ای نداره. نمیفهمم ملت کی میخان متوجه شن که مرغ چه آنتی بیوتیکی باشه و چه غیر آنتی بیوتیکی، ضرر داره و اون هورمون لعنتی توشه.»

خنده ام گرفت. بحث چیز دیگری بود اما حالا مساله دیگری مطرح کرد. دوباره همان عکس را فرستادم اما اینبار با این توضیح: « خوب دقت کنید، این گوشت سینه بوقلمونه که نیم ساعتی قبل از پخت توی ادویه مخصوص خوابوندم.» همان لحظه دمای فر هم به ۲۰۰ درجه رسید و من ظرف را توی فر گذاشتم و منتظر ماندم ببینم آن خانم چه خواهد گفت. نوشت: « چه فایده ؟ اگر ساعت کاری شوهرت طوری باشه که نتونه ظهر بیاد خونه، هر چقدر هم غذای سالم درست کنی آخرش باید غذای مونده و سرد شده ی توی یخچال رو بدی شوهرت ببره سر کار.»

عکس را دوباره فرستادم و این توضیح را زیرش نوشتم:« ساعت ۵:۴۳، امروز صبح همی الان یهویی. البته این ظرف رو چند دقیقه س که گذاشتم توی فر. تا قبل از ساعت ۷:۳۰ باید غذا آماده شه و بدم همسرم ببره سر کار که ظهر غذای تازه داشته باشه.» با اینکه آن خانم را نمی دیدم اما یک لحظه خودم را جای او گذاشتم و احساس کردم چه حرصی از من و این عکس تکراری میخورد. اما من در آن لحظه به نظرم رسید آن خانم، تنبلیِ خودش را میخواهد توجیه کند و به گونه ای دیگران را به زندگی غیرخلاقانه و تکراری و پر از ناامیدی تشویق کند. پس اگر کاری که انجام میدادم، تلنگری برای یکی از اعضای آن گروه بود باید به این بحث ادامه میدادم. چه بسا که خانمهای هنرمند و خلاقی هم در آن گروه باشند اما با این نوع حرفهای رخوت انگیز این خانم، تحت تاثیر قرار بگیرند و احساس کار پوچ بهشان دست بدهد.

واکنشش واقعا جالب بود برایم. بدون توجه به ایرادی که گرفته بود و جوابی که از من دریافت کرده بود، موضوع دیگری را مطرح کرد. پیام جدیدش این بود: « کدبانو فقط مامان بزرگامون و ماماناشون بودن. گرگ و میش از خواب بیدار میشدن و شروع میکردن به پخت و پز. تا ظهر ریزه ریزه غذا میپخت و خوب جا میوفتاد. حالا ما با یه بار سر صبح بیدار شدن، احساس کدبانویی بهمون دست میده و کلاهمونو هم میندازیم هوا.» من دوباره همان عکس را فرستادم و نوشتم: « عکسی که ملاحظه میفرمایید، مربوط به الان صبحه. مثل بقیه صبح ها که بعد از نماز میرم سراغ آشپزی. البته خب بعضی از روزها هم غذا توی دو سه ساعت خوب جا نمیوفته. مخصوصا وقتی بخام قرمه سبزی درست کنم. اون وقت سر ظهر وقتی غذا حسابی جا افتاد و خوشمزه شد، شال و کلاه میکنم میبرم محل کارِ همسرم که نوش جان کنن.»

چند دقیقه ای گذشت و جوابی نداد. چند نفری هم آمدند و برایم چهچه  و بهبه نوشتند و تشویقم کردند. خوشحال شدم که بالاخره قانع شد و مشغول درست کردن سالاد شدم. اما قانع نشده بود. درست مثل کسی که حقیقت را میداند اما از واقعیت فرار میکند و ماموریتش فقط شبهه وارد کردن به اعتقادات دیگران است، موضوع دیگری را مطرح کرد. مشخص بود خیلی فکر کرده بود در جوابم چه بنویسد. نوشت: « واقعا متاسفم برای ظلمی که ما خانمها در حق خودمون میکنیم و همدیگه رو برای این ظلم و ستمی که تحمل میکنیم تشویق میکنیم. چرا یک زن نباید اختیار وقتِ خودشو داشته باشه؟ چرا برای خدمت به مرد از آسایش خودش بزنه؟ متاسفم که هنوزم زنهایی هستند که به پخت و پز و شستن کهنه بچه اکتفا میکنن و به فکر پیشرفت خودشون نیستند!»

شیطنت است دیگر. وقتی گل کند نمیتوان جلویش را گرفت. دوباره همان عکس را فرستادم و برایش نوشتم:« اتفاقا چون به فکر رشد و پیشرفتِ خودم هستم، صبح های زود از خواب بیدار میشم و برای کارهای روزانه ام برنامه ریزی میکنم. علائق آدم ها با هم فرق میکنه. یکی از تفریحات دوست داشتنیِ من آشپزیه. شما از کجا میدونی که من فقط به پخت و پز اکتفا کردم؟ مگه از برنامه روزانه من خبر داری؟ مگه میدونی چه فعالیتها و چه جنس مطالعاتی انجام میدم و هدف و مقصدم توی زندگی چیه؟ بنظرت اگه آدم بیخیال و بی برنامه ای بودم، میتونستم از خوابِ شیرینِ صبحم بزنم؟ بنظرم شما هم بهتره بری توی آشپزخونه کاری انجام بدی و وقتت رو توی تلگرام تلف نکنی!»

جواب داد: « یک ساعته داری این عکس تکراری رو میفرستی فکر میکنی شاهکار کردی. هیچ میدونی من یکی از ادمین های گروه هستم و میتونم حذفت کنم؟ دو تا تیکه بوقلمون رو پیچی دور سیخ فکر کردی هنر کردی؟»

من دیگر قصد جواب دادن نداشتم. البته سرصبحی جلوی خنده ام هم نمیتوانستم بگیرم. اما چند دقیقه بعد از گروه حذف شدم.

***

الغرض اینکه قصد نداشتم این اتفاق را پُست وبلاگی کنم. برای همین هم عکسِ مناسب وبلاگ نگرفتم وگرنه در کادربندی بیشتر دقت میکردم. اما دیدم این داستانِ خیلی از ماهاست که در جامعه زندگی میکنیم. پاشیدن بذرِ ناامیدی در بین دیگران، تشویق دیگران به کاری نکردن و فقط زیر سوال بردن مسائل ، به هنری تبدیل شده که در جامعه ما به آن می گویند روشنفکری.

درست مثل کسی که منبع خبری اش فقط و فقط اخبارِ ساعت ۱۴ صدا و سیماست و یا کسی که همه خبرهایش را فقط و فقط از منوتو و ایران اینترنشنال میگیرد و بعد میخواهد درباره مسائل مهم کشور به تحلیل و گزارش بپردازد. مطمنا یک جانبه حرف خواهد زد و هر چقدر هم نظرات مخالفش را با دلیل و مدرک ببیند و بخواند، در آخر به دنبال بولد کردن نقاط سیاه و به کرسی نشاندن اعتقاد و نظر خودش است. چیزی که این روزها درباره وقایع و گزارشهای مربوط به سیل زیاد شاهدش بودیم.

از قدیم هم گفتند کسی که خودش را به خواب زده نمیتوان بیدار کرد. پس وقتِ با ارزشمان را نباید به توضیح دادن به این آدم ها هدر دهیم. چون آنها فقط چیزی را میشنوند که میخواهند بشنوند. 

تا وقتی که قبول نکردیم در هر جایی هم خوب پیدا میشود و هم بد، با یکی دو مصداق جزیی به قضاوت خواهیم نشست و کلیت را زیر سوال خواهیم برد و این فاجعه است.